|
حرفهايی برای ... |
|
۱۳٩٠/۱٠/٢ نشانی
دست خط مامان روی کیسه های پارچه ای سبزی خشک ... و انگار با تمام انرژی و احساسش این دو تا کلمه رو نوشته بود : سبزی کوفته ! می دونم که این سبزی ها رو با چه عشقی برام آماده کرده ... می دونم ...
۱۳٩٠/۸/٢٤ خاطره های درهم
امروز و با این هوای ابری بدجوری دلم هوای کاخ موزه نیاوران کرده. از معدود جاهایی در تهران که آن وقتها پر از پرنده بود. فاصله نگارخانه تا تالار آبی را که می رفتم همه چیز را فرموش می کردم. دلم پر می شد از یک جور شادی کودکانه و دلم می خواست عین دختر بچه هایی که از مدرسه بر می گردن پیتکو پیتکو راه برم. کاخ نیاوران 4 فصلش قشنگ بود، گرچه پاییزهاش یک کمی دلگیر می شد. نگارخانه کاخ هم همیشه جای نمایشگاههایی یک کمی متفاوت بود. هنرمندایی مثل نازنین آیگانی که هنوز هم خواندن " قصه بعد از ظهرهای تابستان" اش دلم را می برد به روزهای بچگی. به آن موقع ها که به زور می نشستم پای تعریفهای پدر بزرگم برای بردارش دائیهام. آن موقع که پدربزرگ با ریشهای سفیدش از روزهای بچگی و جوانیش می گفت و چشماش برق می زد. هر وقت هم وسط حرفها یادش به من می افتاد می گفت بابا جان این حرفها حالا برای تو زود است، بزرگتر که شدی برات تعریف می کنم.
۱۳٩٠/۸/۱٠ دبیر کل یونسکو جسارت به خرج داد و عضویت فلسطین رو در این بازوی علمی فرهنگی و آموزشی سازمان ملل به رای گذاشت . و حالا بعد از بیست و دو سال از اولین درخواست فلسطینیان برای عضویت در یونسکو ، فلسطین که هنوز از طرف سازمان ملل به عنوان کشوری مستقل به رسمیت شناخته نمی شه و عضو ناظر این نهاده ؛ یک کرسی دائم در یونسکو داره . رای گیری مهمی بود . بحث عضویت فلسطین تمام جلسات 36 امین کنفرانس عمومی یونسکو رو تحت و الشعاع قرار داد . امریکا که اینجا اهرم فشار وتو رو نداشت تهدید کرد که کمک های مالی خودش رو به یونسکو قطع می کنه . اما دبیر کل یونسکو خانم ایرینا بوکووا از حق مردم فلسطین برای بهره بردن از امکانات و حمایت یونسکو دفاع کرد و به این ترتیب عضویت فلسطین به رای گذاشته شد . ۱۰۷ کشور به نفع عضویت فلسطینی ها، ۱۴ کشور علیه آن و ۵۲ کشور هم به آن رای ممتنع دادند. عضویت فلسطین در یونسکو خبر مهمی بود. که به نظرم خیلی مورد توجه رسانه های ایرانی قرار نگرفت .
۱۳٩٠/۸/۱ جشن آزادی
صحنه هایی از لیبی امروز - مصراته: مردم، بیشتر مردها صف کشیده اند برای دیدن جسد متعفن قذافی. سرهنگ سابق که حالا انگار جسد گندیده اش طرفداران زیادی دارد. یکی بیرون در سردخانه قصابی ماسک پخش می کند. انگار خبری از حال و هوای شاد شهرهای دیگر نیست. - بن غازی: هزاران نفر آمده اند. زن و مرد با بچه هایشان. خبرنگار الجزیره از دو دختر جوان می پرسد سرنوشت قذافی برایتان مهم نیست؟ دختر ها می گویند نه. پسری داد می زند آزادیم. دارند جشن آزادی برگزار می کنند، نه در طرابلس که در پایتخت مخالفان. شاید هم پایتخت آینده لیبی. - دوباره بن غازی: عبدالجلیل در اولین سخنرانی بعد از "آزادی لیبی" می گوید: ما قوانین اسلام را اجرا می کنیم، چند همسری را قانونی می کنیم. صدای شادی به پا می خیزد. مردان جوان شادی می کنند. - اینترنت: تصویری می بینیم از قذافی زخمی. یکی چوبی برداشته و به طرف دیکتاتوری می رود که چند ماهی علیه اش می جنگیده. قذافی زخمی هتک حرمت می شود. اینها تصاویر این روزهای لیبی است. بعد از ماهها جنگ داخلی. می شود به این قکر نکرد که اینها جنگیدند که به این برسند؟ لیبی " آزاد" پر از مردانی خواهد بود با چند همسر؟ کشوری اسلامی؟ آیا همین بچه هایی که امروز در این " جشن " بودند، از آینده کشورشان راضی خواهند بود؟ ۱۳۸٩/۱۱/٢۱ mohem nist keyboard inja farsi nadare mohem ine ke bedoone filter shekan varede har siti ke bekhay mishi ۱۳۸٩/۱٠/۱٦
٢٩ ساله شدم ! به همین سرعت ! و هنوز سنگینی بار این سن را باور نمی کنم . ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ دفتر خاک خورده
نوشته دیگه نمی نویسه. نوشته انگار دنیای ما از هم فاصله داره. نوشته انگار هیچی مثل قدیم نیست. انگار همه اینها هست و هیچ کدام هم نیست. دنیای ما و خودمون از هم فاصله گرفتیم اما هنوز هم داو را به اندازه دنیا دوست دارم، هنوز هم بعد ٣ سال برای همه از روزهای صمیمیتمون تعریف می کنم. نمی دانم اسمش چیه این وضعیت، اما هر چی هست خودش و خاطره هاش نه از خاطر رفتند و نه من می گذارم که بروند . هنوز یادم است هفته هایی که ٧ روزش را با هم بودیم روزهای جمعه کلاس فرانسه و روزهای دیگه هم سرکار. هر وقت هم می رسیدیم خانه تلفن از دستمون نمی افتاد. مامان داو و مامان من همیشه می گفتن، مگه شما دو تا چقدر حرف دارید برای گفتن و ما می خندیدیم. شاید به اینکه آنها حال و هوای ما را نمی فهمیدن. من و داو ١٠٠ بار از این وبلاگ خداحافظی کردیم اما باز آمدیم سراغش. دلیلش هم شاید همین خاطرهاست. اما باید به داو بگم اگر من نمی نویسم دلیلش دوری نیست، دلیلش اینه که مدتهاست دستم به نوشتن نمی ره. آنقدر قلبم یخ زده که خونی ازش به دستهام نمی رسه تا آنها را برای نوشتن گرم کنه. داو عزیزم چند روز پیش فهمیدم که دفتر خاطراتم یک سال است که هیچ نوشته تازه ای نداشته. تو خودت می دانی این یعنی چی. نمی دانم انگیزه هامون کجا رفته شاید هم پیر شدیم.
۱۳۸٩/۸/٢۸ سلام آخر
خیلی وقته که تصمیم گرفتم کرکره اینجا رو بکشم پایین . شاید زمانی امیدی داشتم به اینکه ممکنه یه روزی دوباره شروع کنم به نوشتن در این خانه که برایم پره از خاطره ، اما واقعیت اینه که اینجا فقط یه خاطره است . حتی شروع دوباره نعیمه و آزاده هم انرژی رفته منو بر نگردوند. چیک و داو اسمهایی هستند که روزگاری که انگار قرنها ازش گذشته عزیزی به من و نعیمه داد. اسمهایی که یه جورایی شخصیت های ما بود یا شاید برامون ساخت . نمی دونم ... حالا نعیمه اونور و من اینجا مدتهاست که از دنیاهای چیک و داو فاصله گرفتیم... حالا نوشتن در اینجا بر اساس یک توافق انجام نشده فقط با منه و واقعا حس و حال قبل رو نداره. و فقط به من یادآوری می کنه که هیچ چیز مثل گذشته نیست . پس این آخرین باریه که من جوتر رو آپدیت می کنم .در فکر راه انداختن وبلاگ جدید هم نیستم . خیلی چیزها توی ذهنم بود که برای پست آخر بنویسم اما به همون دلیلی که با اینجا خداحافظی می کنم از نوشتنشون منصرف شدم. ۱۳۸٩/٦/٢۱ منشور
منشور کوروش بالاخره به موزه ملی ایران رسید . درآن چمدان نه چندان بزرگ و نه چندان عجیبی که انتظارش را داشتم . دیدن جان کرتیس با آن صورت بر افروخته و لپ های گل انداخته موقع حمل چمدان حاوی منشور لذت داشت . قیافه غرق در غرور بقایی که پیش از منشور به سالن رفت هم همینطور . قیافه عصبانی ما خبرنگارانی که به دنبال این دو گروه به سمت ورودی موزه ایران باستان رفتیم و در را برویمان بستند اما دیدنی تر بود احتمالا . تا درها باز شود و به اتاقک منشور راهنمایی شویم کلی غر غر کردیم . فقط بیرون آمدن لوح از کیس را از دست داده بودیم . منشور کوروش روی بالشتکی سفید روی میز بود و آقای انگلیسی که اسمش را نمی دانم زیر و بمش را به وطن دوست نشان می داد .... فقط دو نفر اجازه داشتند به منشور دست بزنند . یکی همون آقای موزه بریتانیا بود و دیگری آزاده اردکانی. گرفتن لوح کوروش در دست و گذاشتنش توی محفظه شیشه ای چه لذتی می تونه داشته باشه... و چه افتخاری برای این رییس کل جوان موزه ملی .... هیجان انگیز بود. از این دیدن استوانه سفالین در ایران نا امید شده بودم و این نا امیدی در سر تا سر آخرین گزارشم هم موج می زد. اما حالا لوح کوروش حالا اینجاست . در ایران . در موزه ملی که امانت گرفتن منشور را یک پیروزی بزرگ می داند . که البته هست . آنهم بعد از کلی کشمکش و مذاکره و جلسه و آخر سر هم تهدید. دو هزار و پانصد و پنجاه سال از زمان نگارش این منشور گذشته . ١٣١ سال از زمان پیدا شدنش در جنوب عراق گذشته. از اون زمان تا به حال منشور کوروش فقط یکبار به مدت ده روز برای جشن های دو هزار و پانصد ساله به ایران امانت داده شده . دیدن این اثر تاریخی رو بعد از اعلام زمان نمایش عمومی اش از دست ندین . ۱۳۸٩/٦/٧ الان باید نشسته باشم به دعا و نماز .... اما اینجام پای کامپیوتر و فرار می کنم از هر چیزی که امشب اشک منو در بیاره .... دعای کمیل و جوشن کبیر رو دوست دارم اما عجیبه که نمی تونم شروع کنم به خوندن ...
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك مامان نیلو حزب جوانان زير افتاب قصه هاي عزيز اقا حرفهايم خواندي نيستند خلوت کوهستان خانم حنا همشهري كاوه دوباره مچاله كنار خاطره آينده ايران نقطه سر خط ارامتر از نبض يك مرده شهرستانی شورابیل رتبه و جايگاه سايت در موتور جستجو پرشينبلاگ |
