|
حرفهايی برای ... |
|
سهشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۸ حرفهایی برای ....
چند وقته ندیدمت ؟ چند وقته با هم حرف نزدیم ؟ دیگه به اینکه تو دنیای هم نباشیم عادت کردم . و این عادت گاهی به شدت ناراحتم می کنه ... روی کامپوتر مشترکمون تو سازمان هنوز فایلهات پاک نشده ... مطالب مربوط به برنامه جام جم برای سفر انوشه انصاری به فضا ... ( چه صبحی بود و چه برنامه باید هنوز به خاطرش به خودت افتخار کنی ) هنوز سایت های دیکشنری و آموزش آنلاین اسپانیایی توی فیوریت هست ... لیوان استیلت زیر میزه و کتاب ها وجزوه هات ( شماره های آموزش و پرورش و مدارس خارج از کشور) توی کمد من . جاکلیدی و کلید قدیمی کمدت هم جلوی چشمم . و هنوز هر چند وقت یکبار گزارش خبرنگاران جوان جام جم رو می بینم ... اینها برای اینه که n.p ، n.n رو فراموش نکرده . دلم برات تنگ می شه و جات همیشه خالیه جوجه ... بار ها خواستم اینجا بنویسم . حتی چند روز قبل از پست تو ... می خواستم بگم من دلم برای جوتر تنگ شده . برای اون نوشتهای اولی و یواشکی از همه ... خوشحالم که تو هم اینجا رو فراموش نکردی ... پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۸ یاد باد
می خواهم برگردم اینجا بنویسم. نمی دانم نیلو اجازه می دهد یا نه. اما می خواهم حداقل یک چیز مثل قبل باشه. سهشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٧ باورت می شود؟
باورت بشود یا نه یکی یا شاید عزیزترین دوست زندگی ام هستی. باورت بشود یا نه روزی که بعد از مدتها به وبلاگ لیلای لیلی بر خوردم دلم برایت پر کشید. باورت بشود یا نه هر روز دنبال بهانه ای می گردم تا از تو حرف بزنم ، از دوستی مان. راستش هنوز هم دلم می سوزد، دلم می گیرد از دلتنگی روزهای خوب دوستی. روزهایی که سه تفنگ دار بودیم. روزهایی که دوقلو بودیم. روزهایی که ٧ روز هفته را باهم بودیم. با هم می رفتیم سر کار کلاس خرید گردش کوه. آخه من دیگر هیچ وقت دوستهایی مثل شما پیدا نمی کنم. هنوز در شک همه اتفاقات سال گذشته هستم. یک سال و یک ماه گذشته اما برای من هنوز تازه است. هنوز کابوس نوباوه را می بینم. هنوز از خودم می پرسم چرا جوابش را دادم. هنوز می پرسم این کار احمقانه بود یا نه. حداقل آنها که عاقل بودند هنوز سر جایشان هستند. آخر می دانی هفت سال که در یک سال فراموش نمی شود. هر شب دعا می کنم روزی دوباره همکار باشیم. روزی دوباره جمعمان جمع باشد. فکر کنم به قول نوبل من یا شاید ما هیچ وقت بزرگ نمی شویم. باورت نمی شود اشکهایم را ، اما من هنوز دلتنگم. و این دوری مدام دلتنگی ام را بیشتر می کند. باز هم تولدت مبارک
یکشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٧ پاییز برگ ریز هزار رنگ
چقدر دلتنگم . شاید به خاطر اولین نم بارون پاییزیه . شاید به خاطر هوای ابریست . شاید به خاطر برگهای زرد و سبز و نارنجی روی زمینه که وقتی بارون می خورن حتی دیگه زیر پاهات ناله نمی کنن . شاید به خاطر منظره دلتنگ کننده قله های برفی است . شاید به خاطر شروع یک ماه جدیده . شاید به خاطر عذاب وجدان اینه که تولد سهراب رو فراموش کرده بودم . شاید به خاطر دو تا دختریه که صبح توی بانک دیدم . منو بردن به روزهایی که با نعیمه می رفتیم حقوق می گرفتیم . مراسمی که به شکل یک آیین سنتی روزهای اول هر ماه تکرار می شد ...
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥۸ ب.ظ توسط dove&chick پنجشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٧ هنوز هم دوستیم
درست شد یک سال . یک سال پیش از وبلاگمون خدا حافظی کردم . یک سالی که خیلی سخت گذشت و می توانم بگویم بدترین سال من در ٧ سال گذشته بود . نیلو دیدی دوستیمون چی شد ؟ هیچ وقت باورم نمی شد . اما خوب هیچ وقت دیر نیست ، واقعا دوست خوبی بودی برام . یادته روزهای کلاس فرانسه ؟ ما ٧ روز هفته را با هم بودیم . و من هیچ وقت از بودنت خسته نشدم . همیشه تا می رسیدم اداره اول دنبال تو می گشتم . یادته چقدر نامه برای هم می نوشتیم ؟ چقدر خاطره داریم . با هم می رفتیم گزارش . اینقدر خاطره است که نمی دانم کدامش را یاد اوری کنم . یادته وقتی این وبلاگ را راه انداختیم ؟ نیلو نمی دانم تو هم به اندازه من از یاد اوری این خاطره ها خوشحال می شوی یا نه . ارزو می کنم یک بار دوباره همکار باشیم . یک روز دوباره همانقدر صمیمی باشیم
یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧ دلتنگی
خواستم یه وبلاگ جدید باز کنم نتونستم . هزار بار اومدم و نوشتم و پشیمون شدم و برگشتم و همه رو پاک کردم . تنهای تنهام . حتی اینجا و توی این صفحه .
هر بار که شروع کردم به نوشتن به گریه ختم شد. به یاد روزهایی افتادم که با نعیمه برای نوشتن مطالب جدید نقشه میکشیدیم . یاد روزهایی افتادم که هر چقدر هم غمگین و ناراحت بودیم اما ...
آدما هیچ وقت قدر داشته هاشونو نمی دونن ...
یادمه یه بار گفته بودم تحمل این اداره مخوف بدون جوجه برایم امکان نداره و حالا بیشتر از زمان دیگه ای به این حرف اعتقاد دارم . به اینکه برای هر کاری یک " انگیزه " لازمه . برای اومدن سر کار هرچقدر هم که عاشق کارت باشی ، هرچقدر هم که شرایط و محیط کارت مطلوب و قابل تحمل باشه اگه کسی نباشه که حالت رو بپرسه ، باهات حرف بزنه ، غر غر هات رو تحمل کنه دعوات کنه بهت روحیه بده و ... نمی تونی دوام بیاری . برای من که اینطوره .
دلم برای نعیمه تنگ شده ، برای اخم های معروفش برای غرور و لجبازی و یک دندگیش برای ریز ریز خندیدنش ... دلم برای روزهایی که از پارک وی تا ونک پیاده می رفتیم و حرف می زدیم تنگ شده . دلم برای چیپس و پنیر کنج تنگ شده . دلم برای یاشل رفتن تنگ شده . چقدر دلتنگم . ... دلتنگ همه . دلتنگ روزهای بی خیالی پارسال . دلم برای هر دو جوجه تنگ شده ...
کاش می توانستم یک دنیای جدید را آغاز کنم . حتی اگر این دنیا دنیای پس از مرگ باشد .
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٥ ب.ظ توسط dove&chick سهشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٦ سلام دوستهای عزیز این اخرین پست من ر این وبلاگ هست . از اینکه این مدت همراه من بوید متشکرم . شاید یک روز توی یک وبلاگ دیگه دوباره از دنیای خودم نوشتم . از من خداحافظ . ۴ سال خیلی خوبی بود . chick پنجشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٦ دو قلوها
انگار توی اداره ما همیشه باید یک دو قلو وجود داشته باشد . قبلا که ما بودیم . درسته قبلا . اما حالا کسان دیگری هستند که این لقب را گرفتند . دیروز آقای مدیر می گفت اره این دو نفری ( که خوب شما نمی شناسید ) دوقلو هستند . و من نگاهی به این dove بی معرفت انداختم . این جمله یاد روزهای گذشته را برای من به همراه داشت . و یاد روزهای دورتری که سه تفنگدار بودیم . حالا همه اینها به خاطراتی با رنگ و بوی کهنگی تبدیل شده . این روزها همه چی عوض شده . می دانید داره باورم می شه که ما دیگه جوجه نیستیم . ما کارمندهایی هستیم که رابطمون با هم در یک همکاری خلاصه می شود . واقعا داریم به همین سمت پیش می رویم . خوب حالا مثل بقیه همکارا گاهی چند قدمی تا بیرون از اداره همدیگر را همراهی می کنیم و گاهی هم با هم نگاهی به ویترین رنگارنگ مغازه ها می اندازیم . اینها تنها نقاط اشتراک علاقه های ماست . علاقه ادمهایی که روزی سعی می کردند به هم نزدیک بشوند و حالا دست و پا میزنند تا یک جوری از دست هم خلاص بشوند . حالا برای هر کدام از ما دنیای بدون آن یکی ، دنیای بدون ادمهای اداره و .... جالب تره . حالا بچه های همکار یا همان دوستهای قدیمی یا ازدواج کردند یا با دوست پسرها و نامزدهاشون روزگار می گذرانند . انگار دیگه لازم نیست همدیگر را در کافی شاپ رفتن همراهی کنیم و هی غر بزنیم که چرا با هم امدیم . چرا جای یک نفر دیگه خالیه خوبه . حالا همه آنی را که می خواستند دارند یا حداقل خیال می کنند . گرچه این دور شدن کمی ناراحت کننده است ، اما شرایطی که دیر یا زود باید پیش می آمد . پس بهتره زودتر خودمون را با شرایط جدید وفق بدیم . شاید اگه همین طوری یش بره زمان مرگjotter هم برسه chick شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦ عشق مدرن
دختر : اگر قرار باشد من برای همیشه از ایران بروم تو به من چی می گویی ؟ پسر : برات آرزوی موفقیت می کنم . دختر : نه ! اگر دیگر من را نبینی ، یعنی برای همیشه ، هیچ حرفی نداری به من بزنی ؟؟؟ پسر : بهترین آرزوها را برات دارم . دختر : دلم برات تنگ خواهد شد . پسر : مرسی اره این اخرین جواب پسر مثل یک تیر می ماند بر قلب دختر . مرسی یعنی اینکه بی خود به خودت زحمت نده به من بفهمونی عاشقمی من علاقه ای بهت ندارم . و قبول این حقیقت برای دختر چقدر تلخ است . چند روز پیش دوستی به من می گفت بدترین آرزو برای هر کسی اینه که یک طرفه عاشق بشود . این مسئله خیلی بزرگی برای دختر ها جامعه امروز ما . دخترهایی که سعی می کنند موقعیت اجتماعی خودشون را ارتقا بدهند ، دختر هایی که در آمد کافی دارند و فقط احتیاج به عشق فردی دارند که دوستش دارند . در این هیاهوی برابری زن و مرد این مسئله ای حل نشده در جامعه ایران هست . دخترانی که با این روابط اجتماعی گسترده و گاه خواستگاران بسیار علاقمند کسانی می شوند که علاقمندشان نیستند . در این بین دختره با هزار زمت می خواهد یک جوری علاقه و شایستگی اش را ثابت کند . با اس ام اس ، کادو خریدن و انجام دادن هر کاری که از دستش بر می آید . البته این روزها شنیدم دختر خانمهای شجاعی هم پیدا شدن که پیشنهاداتی ارائه می کنند دختر : عزیزم امروز رفتم پول ریختم به حسابت برای ضبط ماشینت . پسر : مرسی لطف کردی عزیزم . پسر توی دلش : هه هه دیدی چه خوب شد ۲۰۰ چوب ازش گرفتم باید برای دوست دخترم کادو بخرم ، تولدشه . chick
شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦ حرفهايي براي ...
این اولین بار است که برای یک نفر اینجا می نویسم . می خواستم میل بزنم اما گفتم شاید خوانده نشود . موبایل محترم هم که قطع هست و از نعمت اس ام اس هم محرومیم . فکر کنم چند وقتیه یک نفر از دست من عصبانی است ، شاید هم خیلی عصبانی هست . اول معذرت می خواهم می دانم تا حد زیادی حق داره . اما نمی دانم چرا هر چی می خواهم برم به دیدنش نمی شود . در ۳ سال اخیر چنیدین میل و نامه براش نوشتم اما هیچ کدام فرستاده نشد . همش یا در بین فایلهای کامپوترم گم شده، یا پاک شده و .... می دانید نمی دانم یک احساس عجیب از کجا پیدا شد احساسی که می گفت باید دور بشی ، تو دیگر آن جایگاه قبل را برای استاد نداری ( شاید هم هیچ وقت نداشتی ) نمی دانم روزها گذشت و من در این مدت دورتر و دورتر شدم تا ....... حالا مدتها گذشته ، شاید کمتر به این موضوع فکر کنم . از روزهای گریه های پیوسته و غیبت در تمام امتحانات یک ترم به خاطر ناراحتی از دست شما گذشته . شاید گاهی وقتها یکی حوصله من را نداشته باشد خوب حق هم دارد با اینهمه گرفتاری و مشغله من انتظاری نمی توانم و حق ندارم که داشته باشم . من یک شاگرد کوچیکم که شاید لزومی ندارد دیده بشوم . شاید هم زیادی بچه ام زیادی جوجه ماندم و هنوز برای خودم خیال بافی می کنم . خوب در تمام این مدت جرات نکردم هیچ کدام از این حرفها را بزنم چون نمی خواستم وقتتون را با این حرفها بگیرم . شاید هم به خاطر رفتارهای من باشد که شما اینطوری شدید . نمی دانم هیچ جوابی پیدا نمی کنم . روزها خیلی سریع تر از آنچه انتظار داریم می گذرد و خاطرات ورود غیر قانونی کهنه تر می شود . اما می خواهم بدانید قدر زحماتتون را می دانم حتی اگر گله و شکایت کنم . شاید گفتن این حرفها سادگی باشد اما هر چی هست نمی خواهم کسی از من ناراحت بشود اینها فقط حرفهای جوجه ای بود ، حرفهایی برای ... حالا حتی نمی دانم باید بگم امیدوارم این مطلب را بخوانید یا نه ؟؟ یک عالم حرف توی دلم داشتم که دیدم بهتره همان جا بماند . اما بدانيد جوجه دلش مي خواهد هميشه جوجه بماند چه باران قشنگی می بارد . شب به خیر chick [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك مامان نیلو حزب جوانان زير افتاب قصه هاي عزيز اقا حرفهايم خواندي نيستند خلوت کوهستان خانم حنا همشهري كاوه دوباره مچاله كنار خاطره آينده ايران نقطه سر خط ارامتر از نبض يك مرده شهرستانی شورابیل رتبه و جايگاه سايت در موتور جستجو پرشينبلاگ |
